تبليغاتX
عشق هم عجب وصله ی ناجوری بود
 

این روزها هر روز که می گذرد منتظر آمدنت هستم....

به من بگو آیا ؟؟؟

من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:22 توسط ... |

دارم می رم سفر

.
.
.
می خوام همه غصه هامو جا بذارم
می خوام تنهای تنها برگردم ...دست خالی ...آروم و سبک ...
مدت ها بود فکر می کردم اگه به این سفر برم همه غصه هام تموم می شه
.می خوام هر چی که تو این یه سال گذشت اونجا فریاد بزنم .
.
.
.
خدایا......
کمک کن فراموش کنم دل نگرونی هامو برگردونم....

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:43 توسط ... |

مي خوام در مورد اتفاقات ديشب تا امروز بنويسم
اما نمي دونم بايد چي بنويسم
فقط اينقدو بدون  روز بي نهايت پر استرسي بود
به اندازه شباي امتحان ، يه امتحان خيلي سخت  .....
درک مي کني چه مي گم؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:5 توسط ... |

 

دلم تنگ کسي هست که نيست....

نيست اما هست...

هست اما نيست....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:18 توسط ... |

 

ببین برای سهم کوچکی از صدای تو

.

.

.

به چه اندازه دلم می لرزد !!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:50 توسط ... |

این روزگار هم چشم ندارد یک لحظه

 من و تو را آرام و بی دردسر ببیند!!!

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:57 توسط ... |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:38 توسط ... |

رفتي ...

اما ...

اگر خواستي بيايي در چنان هوايي بيا که دل کندن از تو غير ممکن باشد (مثل اولين آمدنت )

پ .ن :برگرفته از هر چي

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:56 توسط ... |

بعد امتحان ارشد درگیریم یه جورایی چند برابر شد دیگه ترم اخریه
و انواع و اقسام پروژه ها (این ترم 4 تا پروژه باید تحویل بدم)
دیگه ماشا الله با این هم گروهی هام که حرص خوردنش می مونه واسه من

 (اینم از اون وقتاس که آدم از رفاقت می کشه ها!!!) به هر حال کاریش نمی شه کرد

 مثل همین فرداکه من باید برم آزمایشگاه و کار دو نفر دیگه رو هم انجام بدم
(جمعه که تحویل داشتیم این مسئول آز که در نفهمیش هیچ جای تردیدی نیست گیر داد و تحویل نگرفت)

یکی راش دوره و درس داره !(من که اصلا درس ندارم) ...یکی هم کار داره نمی تونه بیاد!
 
از اون وقتاس که حسابی از دست خودم کفری میشم
  با این همه کاری که دارم اون درگیری واسه کنکور خیلی باهال تر بود
یه جورایی تو کتابا غرق بودم ( خداییش ما به هیچ چی قانع نیستم)
حالا میون این شلوغیا یکی رو کم داشتیم که بیاد خواستگاری
که خدای ناکرده یه وقت یه جای خالی تو ذهنم نمونه و تو خواب و بیداری دائم مشغول باشه که اونم
پیداش شد حالا بیا و درستش کن یه وقتایی آدم از بیکاری
نمی دونه چه کار کنه یه وقتایی واسه کارا و فکرایی که داره۲۴  ساعتم کم می یاره
به هر حال خدایا شکرت....

پ.ن۱: کسی می تونه درک کنه وقتی یکی سر و کلش پیدا می شه و مامان در موردش حرف می زنه من جلو چشمام فقط تو رو می بینم و بغض اجازه نمی ده که حرف بزنم ؟
پ.ن۲:کسی می تونه بفهمه که چقد دلم می خواد اون لحظه هر چه که گذشت و واسه مامان فریاد بزنم؟؟؟؟
پ.ن۳:می دونی چقد پرتوقعم کردی ؟ چقد زیاده خواه شدم ؟این قد تمام وجودم و پر کردی که هیچ کی نمی تونه جای خالیتو برام پر کنه ... دیدی چه کار کردی باهام؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:58 توسط ... |

 امشب دلم بی هوا هوای تو کرده . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 1:1 توسط ... |