این روزها هر روز که می گذرد منتظر آمدنت هستم....
به من بگو آیا ؟؟؟
من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟؟؟
.
.
.
می خوام همه غصه هامو جا بذارم
می خوام تنهای تنها برگردم ...دست خالی ...آروم و سبک ...
مدت ها بود فکر می کردم اگه به این سفر برم همه غصه هام تموم می شه
.می خوام هر چی که تو این یه سال گذشت اونجا فریاد بزنم .
.
.
.
خدایا......
کمک کن فراموش کنم دل نگرونی هامو برگردونم....
دلم تنگ کسي هست که نيست....
نيست اما هست...
هست اما نيست....
ببین برای سهم کوچکی از صدای تو
.
.
.
به چه اندازه دلم می لرزد !!!
این روزگار هم چشم ندارد یک لحظه
من و تو را آرام و بی دردسر ببیند!!!
اما ...
اگر خواستي بيايي در چنان هوايي بيا که دل کندن از تو غير ممکن باشد (مثل اولين آمدنت )
پ .ن :برگرفته از هر چي
(اینم از اون وقتاس که آدم از رفاقت می کشه ها!!!) به هر حال کاریش نمی شه کرد
مثل همین فرداکه من باید برم آزمایشگاه و کار دو نفر دیگه رو هم انجام بدم
(جمعه که تحویل داشتیم این مسئول آز که در نفهمیش هیچ جای تردیدی نیست گیر داد و تحویل نگرفت)
یکی راش دوره و درس داره !(من که اصلا درس ندارم) ...یکی هم کار داره نمی تونه بیاد!![]()
از اون وقتاس که حسابی از دست خودم کفری میشم![]()
با این همه کاری که دارم اون درگیری واسه کنکور خیلی باهال تر بود
یه جورایی تو کتابا غرق بودم ( خداییش ما به هیچ چی قانع نیستم)
حالا میون این شلوغیا یکی رو کم داشتیم که بیاد خواستگاری
که خدای ناکرده یه وقت یه جای خالی تو ذهنم نمونه و تو خواب و بیداری دائم مشغول باشه که اونم
پیداش شد حالا بیا و درستش کن یه وقتایی آدم از بیکاری
نمی دونه چه کار کنه یه وقتایی واسه کارا و فکرایی که داره۲۴ ساعتم کم می یاره ![]()
به هر حال خدایا شکرت....
پ.ن۱: کسی می تونه درک کنه وقتی یکی سر و کلش پیدا می شه و مامان در موردش حرف می زنه من جلو چشمام فقط تو رو می بینم و بغض اجازه نمی ده که حرف بزنم ؟
پ.ن۲:کسی می تونه بفهمه که چقد دلم می خواد اون لحظه هر چه که گذشت و واسه مامان فریاد بزنم؟؟؟؟
پ.ن۳:می دونی چقد پرتوقعم کردی ؟ چقد زیاده خواه شدم ؟این قد تمام وجودم و پر کردی که هیچ کی نمی تونه جای خالیتو برام پر کنه ... دیدی چه کار کردی باهام؟؟